X
تبلیغات
تاریخ ایران و جهان

تاریخ ایران و جهان

ال کاپون که بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

capone.jpg

با سلام خدمت دوستان عزیز

مدتی بود که داشتم یه وبلاگ راه مینداختم سرم خیل شلوغ بود . یه مدت بود که هر چقدر تو سایت ها میگشتم از اون مطلبی نمیدیدم. امیدوارم این مطلب به دردتون بخوره . آدرس سایتم هم اینه:

http://www.special-history.com/

ال کاپون :

(آلفونسو گابریل کاپونی معروف به ال کاپون متولد 17 ژانویه 1899 فوت 25 ژانویه 1947 ) او یک گانگستر ایتالیایی تبار آمریکایی بود که از جمله معروف ترین سران شبکه های جنایت کار در آمریکا و جهان محسوب میشود . او در طول دهه بیست و سی میلادی به معنای واقعی حاکم شهر شیکاگو بود.

ال کاپون در بروکلین نیو یورک در جنوب غربی این شهردر پلاک 21 میدان گاریفیلد متولد شد . او چهارمین فرزند از نه (9) فرزند خانواده بود. پدرش به نام گابریل و مادرش ترزینا نام داشتند. او پس از نقل مکان به شیکاگو اقدام به سازماندهی یک گروه مافیایی و قاچاق شراب که مصرفش در آن زمان ممنوع بود کرد. و به دلیل اقدامات جنایت کارانه اش در پایان دهه بیست او در صدر فهرست افراد مظنون  که توسط اف بی ای تهیه شد قرار داشت .

کاپون در 14 سالگی و در کلاس پنجم ترک تحصیل نمود . او در این زمان با گانگستر  معروف جانی تریو آشنا شد و به عنوان نوچه او خدمت کرد. او سپس به تشکیلات 5 نقطه که یک گروه گانگستری بود پیوست . کاپون به دلیل برداشتن یک زخم عمیق بر روی گونه چپ چهره اش که در یک زد و خورد روی داد به صورت زخمی معروف شد. کاپون بعد ها عنوان کرد که این زخم در جنگ روی داده است. او در 30 دسامبر 1918 با ژوزفین کاگلین که یک ایرلندی تبار بود ازدواج کرد . ژزفین مدتی بعد برای کاپون فرزند پسری به دنیا آورد که نامش را آلبرت فرانسیس (معروف به سانی) گذاشتند. کاپون و خانواده اش در سال 1921 از نیویورک به شیکاگو  نقل مکان کردند . جانی تریو ریس تشکیلات ، یک رقیب عمده داشت که نامش جیم گنده ( جیم کلوسیو) بود. همچنین آنان یک رقیب عمده به نام میلس .او. دونل و برادرش به نام ویلیام فرانک.او. دونل داشتند که در جنگ میان آنان و تشکیلات کاپون بیش از 200 نفر که در میان ایشان مامور اعدام معروف  به نام بیل سوئیگینس ( او یک تبهکار بود که ماموریت اعدام افراد را در تشکیلات تبهکاری به عهده داشت) هم وجود داشت، کشته شدند.با ادامه درگیری ها کاپون موفق شد با شراکت با تریو یک تشکیلات واحد به نام تریو – کاپون  ایجاد کند اما این موفقیت مدتی بعد با مرگ برادر کاپون به نام فرانک بدست پلیس تلخ شد. مدتی بعد با  ترور تریو کاپون بر شهرشیکاگو مسلط شد و در این زمان اواز کاباره ها و کافه های شبانه حق و حساب میگرفت . او در این کافه های شبانه به بیماری سیفلس مبتلا شد . در سال 1925 در شیکاگو قدرت روز افزونی یافت . این مسئله منجر به افزایش حملات گانگستری به کاپون به قصد ترور او شد که در هیچ کدام از این ترورها  حتی زخمی هم نشد اما عده زیادی از مردم بیگناه کشته شدند.

Image:Caponescastle.jpgهتل لکزینگتون در شیکاگو

کاپون در این زمان در هتل لکزینگتون در شیکاگو که به قلعه کاپون معروف شد اقامت داشت.او سپس با   باگزی موران که ریاست یکی دیگر از سازمانهی مافیایی و جنایتکار را به عهده داشت بشدت درگیر شد. حاصل این درگیری ها کشته شدن تعدادی از طرفین بود. در یکی از این حملات کاپون و بادی گارد او در یک رستوران مورد حمله قرار گرفتند اما آنها با خوابیدن بر روی زمین هیچگونه آسیبی ندیدند. او تصمیم گرفت از تشکیلات موران انتقام بگیرد.

کشتارروز سنت والنتین :

این واقه به نام بزرگترین کشتار قرن در سال 1929 شناخته شد و در روز سنت والنتین در شمال شیکاگو و در نزدیکی لینکلن پارک اتفاق افتاد . مجریان این عملیات مک گارون   و   مورای بودند. آنها با یونیفورم پلیس و در روز سنت والنتین دست به این اقدام زدند. در این زمان کاپون در ویلای شخصی خود در پالم ایسلند در میامی  فلوریدا بود که کیلومتر ها از مکان جنایت فاصله داشت. او بخوبی توانسته بود با عدم حضور خود در زمان جنایت از اتهام ارتکاب آن بگریزد. از میان کسانی که در این حمله مورد شلیک  قرار گرفتند تنها فرانک گاسنبرگ برای مدت کمی پس از رسیدن به بیمارستان زنده بود او در مقابل این پرسش که چه کسی به شما شلیک کردتنها این جمله را گفت که کسی به ما شلیک نکرد . او چند لحظه بعد فوت نمود. وقتی  یک خبرنگار از باگزی موران پرسید به اعتقاد شما در پشت این جنایت چه کسی قرار دارد  او جواب داد تنها کاپون این طوری میکشه.

Image:Al capone.jpgکشتار روز سنت والنتین

زندان و مرگ :

در ماه می سال 1932 به دلیل فرار مالیاتی کاپون به زندان افتاد . او به زندان ایالتی در شرق آمریکا فرستاده شد اما موفق شد از درون زندان کنترل امور جنایتکارانه خود را همچنان در دست بگیرد . او سپس به زندان آلکاتراز فرستاده شد . او در آنجا دشمنان زیادی یافت که جیمز .سی . لوکاس  سارق مسلح معروف بانک تگزاس که به 30 سال حبس محکوم شده بود یکی ازآنان بود. او به کاپون گفت تو در انتهای خط قرار داری . کاپون به او گفت من میدانم که تو لوکاس هستی

او در زندان به بیماری صرع مبتلا شد و تحت مداوا قرار گرفت اما توانایی و قابلیت های خود را دست داد . او در16 نوامبر سال 1939 مدت کوتاهی پس از ترخیص از بیمارستان آزاد شد و به خانه خود در پالم ایسلند فلوریدا رفت . کاپون تلاش کرد تا دوباره هدایت تشکیلات خود را به عهده بگیرد اما با کاهش قوای جسمانی و فیزیکی و توانایی ذهنی موفق نشد .

کاپون در 21 ژانویه سال 1947 بیمار شد و در 25 ژانویه همان سال در گذشت و در گورستان مونت الیوت در شیکاگو در کنار پدر و برادرش فرانک دفن شد. در  مارس 1950جنازه آنها به آرامگاه خانوادگی شان در گورستان مونت کارمل در ایلینویز منتقل شدند.   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 7:28  توسط هیچکس  | 

سخنی با دوستان گلم

سلام به تمام دوستان گلم

 

(یه سایت گروهی ایجاد کردم براهی اینکه میخوام کارمو  گسترده تر کنم تا شما عزیزان بتونید استفاده بیشتر ببرید به همین یه سایت گروهی درست کردم تا خوده شما ها هم بتونید مطلب توش بزارید و تو بحث ها شرکت کنید حتی میتونید توش به اختیار عکس هم بزارید تا دوستاتون هم از کارایه شما استفاده ببرند . چون این یه سایت گروهی در ضمن توش همه چی هست.)

 

سایت گروهی    ارومیا  

 

شما در این گروه می توانید به راحتی در همه بحث ها شرکت و همچنین بحث براه بیندارید.

شما در این گروه میتوانید از مقالات ، عکس ها و ............... به رایگان مشاهده و استفاده کنید همچنین از اخبار روز جهان و رویدادها با خبر شوید.

در ضمکن میتوانید لینک وبلاگ و سایت های خود را در این سایت به نمایش بگذارید

.یه چیزه دیگه اونم اینه که اگه عضو بشید مطالب سایت بصورت اتوماتیک هر دفعه بعداز به روز شدن به میل باکس شما فرستاده میشه .

برایه دیدن موضوعات به قسمت پایین سایت ، بر روی عنواین کلیک کنید .

پیغام خود را مبنی بر قرار دادن لینک یا گرفتن حق عضویت ، یا طرح سئوال و پیام ها به آدرس ایمیل ایجاد کننده

vafasiz_2006@yahoo.com ارسال فرمایید.

البته می توانید پیغام های خود را در قسمت پاسخ یا بحث در این موضوع که در انتهای هر صفحه وجود دارد درج و پاسخ خود را در همان صفحه مشاهده بفرمایید.

با تشکر        گروه ارومیا
 
برای دیدن سایت گروهی ارومیا  اینجا کلیک کنید.
 
صلوات برمحمد و آل محمد
التماس دعا
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 2:12  توسط هیچکس  | 

فرم عضویت سایت ارومیا

 

 

  
  
  
  
  
         height=26 width=132 alt="Google Groups">
  
اشتراك در ir-orumia
:نشانی پست الکترونیک
  
  
بازدید از این گروه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 2:11  توسط هیچکس  | 

چگونه جنگهای صلیبی آغاز شد

با سلام خدمت دوستان عزیز

امروز قصد دارم درباره اروپا در جنگهای صلیبی مطالبی براتون بنویسم که امیدوارم باعث بشه ما اطلاعات بیشتری در باره این واقعه بدست بیاریم زیرا اونها سالهاست که مارو با عناوین توهین آمیز جهان سومی و عقب مانده مورد اهانت قرار میدهند

وقتی که پاپ سیلوستر دوم بر مسند پاپی نشست برای تسخیر بیت المقدس دست بکار شد . او در سال 1002 پس ازبازگشت از زیارت بیت المقدس عده کثیری از سواران جنگی ایتالیایی و فرانسوی را برای فتح بیت المقدس به آنجا روانه کرد. و تصمیم گرفت از اصل غافلگیری استفاده کند . این عده  ( فرانسویان و ایتالیایی ها ) در حالی که سلاح های خود را زیر لباسهایشان مخفی کرده بودند  در لباس زائر وارد بیت المقدس شدند. ولی کثرت عددی و رفتار غیر عادی آنها سوظن اعراب را برانگیخت. و بعلاوه سرمای زمستان آن سال بقدری شدید بود که رودخانه نیل و تنگه بسفور یخ بست و زلزله های شدید در شام و آسیای صغیر به چندین شهر آسیب رساند و بنا بر روایت کلابر در آن سال از آسمان سنگ ریزه  بارید و ستاره بزرگی سقوط کرد(؟؟؟؟؟؟)لذا اروپاییان از مشاهده آن حوادث دچار خوف و وحشت گردیده و با عجله به دیار خود بازگشتند.اما کشیشها در اروپا اینطور شایع کردند که حوادث مذبور علایم ظهور عیسی (ع) است و در تایید آن بشارت نامه هایی را که مدعی بودند از آسمان برای آنها نازل شده است (جل الخالق ما که واقعا کرک و پرمون ریخت) ، بمردم ارائه میدادند و از نزدیک شدن ایام ظهورو به آخر رسیدن عمر دنیا اظهار مسرت میکردند. این شایعه باعث شد که انبوه جمعیت برای تماشای هبوط (ظهور )حضرت عیسی بسوی بیت المقدس روانه شوند و چون کشیش ها در آخر هر سال وعده ظهور را به سال دیگر موکول میکردند ، لذا عده زوار هر سال نسبت به سال قبل بیشتر میشد تا آنجا که در اواخر قرن یازدهم میلادی بصورت ازدحام در آمد . مثلا در سال 1064 تنها از نروژ هفت هزار نفر حرکت کردند . یا اینکه آبه ریشارد که یکی از پاپ های متنفذ بود با هفتصد تن از زوار بعزم زیارت بیت المقدس بکشتی نشست و در قبرس پیاده شد و مدتی در آنجا توقف کرد و آنگاه بدون اینکه به بیت المقدس برود به اروپا مراجعت کرد و در آنجا چنین شهرت داد که مسلمین از ورود وی به بیت المقدس جلوگیری کرده اند و بدین ترتیب خشم مردم اروپا را نسبت به مسلمین تشدید نمود  تا اینکه چند سال بعد خبر رسید که مسلمین امپراطور روم شرقی را اسیر کرده اند .

در میان زائرینی که در سال 1090 وارد بیت المقدس شدند راهبی بود به نام پطرس ملقب به پیر ارمیت از اهالی پیکاری فرانسه .او به محض اینکه وارد بیت المقدس شد و تربت مسیح را زیر تسلط مسلمین دید سخت برآشفت و قسم یاد کرد که تا آن را از چنگ کفار نجات نبخشد از پای ننشیند . و انگاه در کلیسای قمامه بخواب رفت و در عالم رویا حضرت مسیح را دید که به وی چنین خطاب میکند :  فرزندم برخیز و نزد بطریق بیت المقدس (اسقف بیت المقدس ) برو و نامه هایی را که او خواهد نوشت برگیر و بدوستان من برسان تا قبر مرا از دست این مشرکین رها سازند.

پر ارمیت نزد بطریق بیت المقدس رفت بطریق نامه هایی بعنوان پاپ و سلاطین اروپا نوشت وبه پیر ارمیت داد . او این نامه ها را به پاپ داد و پاپ به پیر ارمیت ماموریت داد از جانب او مردم را به جهاد بر ضد کفار ترغیب کند.

پیر ارمیت در حالی که بر خری سوار شده بود و صلیبی در دست داشت شهر های ایتالیا و فرانسه را زیر پا گذاشت و به هر شهری رسید در کوچه های آن بسخنرانی پرداخت و مردم را به جهاد در راه خدا تحریص نمود. او هر جا که سخنرانی نمود مستمعین را تحت تاثیر قرار دادو شور و غوغا در میان آنان افکند.

سرانجام پاپ اوربن دوم در مجمع کلرمون ( شهری در فرانسه که صلیبیون در آنجا تصمیم به آغاز جنگ با مسلمین گرفتند) در28 نوامبر 1095 در جمع 250 تن از اسقفها و یطریق ها و چهارصد راهب و هزاران تن از نجیب زادگان بزرگ حکم جهاد بر ای آزاد سازی بیت المقدس را صادر کرد. مستمعین چنان به شوق در آمدند که یکصدا فریاد میزدند : رضای خدا در همین بود. رضای خدا در همین بود. سپس سواران جنگی دست به قبضه شمشیر بردند و خروش از دل بر آوردند و پس از ادای سوگند قرار گذاشتند که در 15 اوت 1906 که مصادف با روز عروج حضرت مسیح بود به سمت بیت المقدس حرکت کنند.

در حالی که سرکردگان قشون هنوز در تدارک سفر بودند فقرا با شوق و شعف به تهیه و تدارک عزیمت به سوی جنگ پرداختند. هرکس خانه و تاکستان و مایملک خود را رها کرده و یا به قیمت اندکی فروخته و عازم سفرمیشد.فقرا گاو خود را مانند اسب نعل کرده و به ارابه میبستند و آذوقه و اسباب سفر و فرزندان خردسال خود را برارابه نهاده و حرکت کردند. بعضی ها برسم وحشیان ژرمن ، حیوانات مقدسه را راهنمای خود قرار داده و یک بز یا یک غاز را پیشاپیش خود انداخته حرکت کردنددر این میان بعضی از سرکردگان تهیدست نیز با آنان همسفر شده بودند تا خود را پیش از حریفان به نقطه مقصود رسانده و از اراضی زرخیز مشرق زمین قطعات بیشتری به تصرف در آورند آنان در سر راه خود به غارت آبادیها و شهر ها و لخت کردن مسافران و زوار پرداختند تا اینکه یک دسته از آنها توسط حاکم بلگراد که بر سر راهشان کمین کرد و به آنان حمله کرد و عده زیادی از آنان راکشت کاملا نابود شدند.

عده دیگری که تحت رهری پیر ارمیت بودند از فرانسه وارد آلمان شدند و در شهر های ورمس ، کلن، مایانس، ترو، خانه های یهودیان را غارت کرد و جمعی از آنان را زنده در آتش سوزانید و مخصوصا در محله های یهودی مایانس قتل عام فجیعی برا انداختند .و سرانجام این دستجات به قسطنطنیه رسید.و چون امپراطور از کثرت آنان به وحشت افتاد  بکشتی های رومی دستور داد تا آنان را از کانال بسفر گذرانده و در ساحل آسیای صغیر رها کنند. آنان وقتی پای به خاک آسیای صغیر (ترکیه ) گذاشتند پیر ارمیت که بواسطه هوش خدادادی احساس خطر کرده بودبه بهانه اینکه مجاهدین از اجرای دستورات وی سرپیچی میکنند، از اردو جدا شده و با حال تضرع به قسطنطنیه برگشت .

اهالی اردو در حالی که در صحراهای آسیای صغیر براثر خستگی و تشنگی ناتوان شده بودند دچار حمله ترکان سلجوقی شده و تمامی آنان کشته شدند

اردوی جنگجویان پس از حرکت از اروپا در حالی که مجموعا بیش از یک میلیون نفر تخمین زده میشد به آسیای صغیر رسید. در جریان جنگهای پیاپی و مرگ و میر ناشی از بی آبی و قحطی به چهل هزار نفر تقلیل یافت . این عده سه سال پس از حرکت در حالی که فقط چهل هزار نفر از آن باقی مانده بود به پای دیوار بیت المقدس رسید

 پس از یک محاصره طولانی و در ساعت سه بعد از نیمه شب بیست و دوم شعبان مطابق با 14 ژوئیه 1099که به عقیده مسیحیان ساعت شهادت عیسی (ع) است) سواران جنگی مسیحی آماده حمله شدند و پس از دو روز نبرد سخت مسیحیان وارد شهر شدند و با قساوتی که خاص نژاد اروپاییان است به کشتار اهالی دست زدند. مردان را سر میبریدند و زنان را شکم میدریدند و کودکان را قتل عام میکردند و هرکس را که میافتند قطعه قطعه میکردند. مسیحیان وارد مسجد الاقصی شده و تمام معتکفین را یکا یک سر بریدند . و آنگاه بسراغ یهودیان رفتند و چون شنیدند در کنیسه خود متحصن شده اند لذا آنجارا  آتش زدند و تمامی را سوزاندند. و به این ترتیب جنگ صلیبی با وعده ظهور عنقریب مسیح آغاز و به مدت 200 سال دوام یافت و کسی از خود نپرسید که چرا مسیح در طی این دویست سال ظهور نکرد  

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:5  توسط هیچکس  | 

صلاح الدین ایوبی سردار ی که دنیای اسلام اکنون در انتظار اوست

با سلام خدمت دوستان عزیز

امروز قصد دارم درباره بزرگترین سردار تاریخ اسلام یعنی صلاحدین ایوبی براتون بنویسم

(من در کمتر کتابی دیدم به این مسله که ایشان اصالتا از مردم ایران بوده اشاره ای کرده باشند.)

صلاح الدین ایوبی که حتی دشمنانش هم از او به نیکی یاد میکنند و تقوی و فضیلت و شجاعتش را ستوده اند  نام اصلیش یوسف و لقبش الملک الناصر و شهرتش ایوبی است . او اصالتا از مردم کردستان ایران بوده و پدرش نجم الدین و جدش شاذی نام داشتند.شاذی  سر سلسله این خانواده از سرکرده های منطقه کوهستانی گور بوده و چندین پسر داشته که بزرگترین ایشان امیر نجم الدین بود.

امیر نجم الدین پس از فوت پدر با خانواده اش بموصل کوچ کرد و بخدمت سلطان محمد سلجوقی درآمد و از طرف سلطان به امارت (فرماندهی) قلعه تکریت منصوب شد . سالها بعد زمانی که اتابک عماد الدین زنگی حاکم موصل شد شبی گذرش به قلعه مذبور افتاد در آن شب وضع اتابک زنگی بسیار فلاکت باربود زیرا در جنگی بسختی شکست خورده بود و با افراد اکثرا زخمی خود سر راهش به قلعه تکریت رسید امیر نجم الدین به او خیر مقدم گفت و در اعزاز( عزیز کردن )  و اکرامش ( بزرگ داشتن) بسیار کوشید اتابک پس از 15 روز آنجا را ترک کرد اما در قلبش از پذیرایی امیر نجم الدین بسیار شاد بود پس از چندی بهروز مالک قلعه آنها را از قلعه بیرون کرد . در همان روز همسر امیر نجم الدین دچار درد زایمان شد و او برای چند روزحرکت خود را به تاخیر انداخت فرزند بدنیا آمده پسر بود و او را یوسف نام نهادند.  آنها به نزد اتابک که به استقالشان رفته بود ، رفتند  اتابک زمین های حاصلخیز شهر زور را به امیر نجم الدین سپرد  و برادرش( برادر نجم الدین ) اسد الدین شیرکوه ،  را جزو مقربین درگاه نمود و امیر نجم الدین را به شهر دمشق منتقل نمود ( برای سرو سامان دادن امور آن شهر )  پس از مرگ اتابک زنگی پسرش نورالدین زنگی ، اسد الدین شیرکوه  را به بمصر روانه نمود . شیرکوه سه بار به مصر لشگر کشید و سرانجام وزیر مصر را بقتل رساند  و خود به جایش نشست و اساس سلطنت مصر را برای برادر زاده اش و اعقاب او بنا نهاد .  صلاح الدین فنون سوارکاری و تیر اندازی را در خدمت پدر و رموز فرماندهی را در رکاب عمویش اسد الدین شیر کوه  فرا گرفت . از مختصات اخلاقی او سخاوتمندی و تواضع او در مقابل دشمن مغلوب بود .او با اسیران با ملاطفت رفتار میکرد و حرمت زنان را مراعات میکرد و اطفال را مورد نوازش قرار میداد. او هرگز شبیخون نمیزد و از راه غافلگیری بردشمن نمیتاخت در محاصره ها با محصورین به مدارا رفتار میکرد و حتی گاهی آب و آذوقه  و دارو وطبیب برای آنها میفرستاد. نسبت به عهد و قولهای خود سخت پای بند بود بهنگام فتح  شهر ها هرگز فرمان قتل عمومی و غارت صادر نکرد و به افراد غیر نظامی آزار نمیرساند. در جنگها تا درست به مواضع دشمن و میزان نیروی آن وقوف نمیافت و قوای خود را با آن نمیسنجید دست بحمله نمیزد. به هنگام جنگ قیافه اش سخت دگرگون میشد و آنچنان مخوف و ترسناک میشد که یارانش از هیبتش بر خود میلرزیدند. با اسرای جنگی ( به جز اعضای فرقه مهمان نوازان و سواران معبد که قتلشان را واجب میدانست  و در آینده آنهارا معرفی خواهم کرد) ملایم بود از کیسه های زر و جواهر هرچه بدستش میرسید بلافاصله آنرا میان اطرافیان و لشگریانش تقسیم میکرد. پس از مرگ شیر کوه در مصر که صلاح الدین هم در رکاب او بود اورا به جانشینی عمویش برگزیدند .او پس از چندین لشگر کشی به فلسطین سرانجام پس از فتح طبریه و شکست نیروهای صلیبی و قتل ارنعود یکی از خبیس ترین دشمنان اسلام که به پیامبر اسلام دشنام داده بود و صلاح الدین قسم خورده بود او را شخصا به قتل برساند، در تل حطین موفق شد ستون فقرات ارتش صلییون را در هم شکند  و آنگاه بسوی بیت المقدس روانه شد .

در این جنگ همین که دو سپاه بهم رسیدند رگبار خروش ها و غرش ماشینهای جنگی ( منجنیق ها) فرو نشسته و جای خود را به نعره دلاوران و شیهه اسبان داد. جنگ تن بتن بوضع وحشتناکی آغاز شد و هر دو طرف در این جنگ با عقیده خالص شمشیر میزدند .شور و احساسات مذهبی چنان بر طرفین مستولی گشته بود که نه بنظامات جنگی اعتنا میکردند و نه بفرمان فرماندهان . صحنه کار زار از اجساد کشته شدگان و پیکر زخمیان پوشیده شده بود این  وضع تا شب ادامه داشت . جنگ روز بعد با همان حدت( سختی) ادامه داشت و این وضع تا یک هفته ادامه یافت . پس از حمله سپاهیان مسلمان از روی پل واقع بر روی خندق شهر مسیحیان سرانجام مسیحیان تقاضای امان نمودند و در خواست صلح کردند . صلاح الدین در پاسخ گفت به مسیحیان بگویید همانطور که اسلاف آنها بهنگام تسخیر شهر در سال 492 این شهر را به خاک وخون کشیدند و سکنه اش را گوش تا گوش سر بریدند و حتی برکودکان شیر خوار هم رحم نکردند من هم همین کار را خواهم کرد .

اما پس از اینکه بلیان نماینده مسیحیان خودرا به پای او افکند و زبان به تضرع گشود و تهدید کرد اگر به مسیحیان امان داده نشود آنها اسرای مسلمان را بقتل خواهند رساند ،  صلاح الدین با امان دادن به آنها موافقت نمود  . و شهر پس از چندین سال اشغال به دست مسیحیان به آغوش مسلمین بازگشت . همین که قرار داد  صلح به امضا رسید، مسلمانان وارد شهر شدند و صلاح الدین اعلام عفو عمومی داد و او وارد شهر شد و بیرق صلیب را از فراز شهر پایین کشید و بیرق مسلمین را به جای آن نصب نمود . او چنان ساده و بیتکلف وارد شهر شد که گویی یک سرکرده جزء با سواران معدودش به زیارت خانه خدا ( بیت المقدس ) میرود

به امید  روزی که بیت المقدس دوباره به آغوش اسلام بازگردد .

در زیر عکس آرامگاه صلاح الدین که در مسجد جامع دمشق مدفون است رو برای شما گذاشتم .

Image:Inside-Saladin-Tomb.jpg

آرامگاه سمت راست تصویر آرامگاه صلاح الدین ایوبی میباشد

این مطلب رو از کتاب جنگهای صلیبی اثر محمد رشاد نوشتم.امیدوارم خوشتون بیاد. هر چند بعید میدونم اینطور باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 9:53  توسط هیچکس  | 

ابن ملجم مرادی که بود

با سلام خدمت دوستان عزيز

با عرض تسليت شهادت فاتح خيبر وكسي كه به جاي حضرت محمد در بستر او خوابيد امروز ميخام ابن ملجم مرادي قاتل اون حضرت رو براتون معرفي كنم تا ببينيد كه اگه دينداري با تعقل همرام نباشه ميتونه از يه آدم مذهبي قاتل جانشبن پيامبر بسازه

ابن ملجم مرادی(نام کامل وی: عبدالرحمن بن عمرو بن ملجم مرادی) عامل قتل خلیفه چهارم مسلمانان و امام اول شیعیان علی پسر ابی طالب بود.نسب او عرب و از قبیله بنی مراد است. ابن ملجم قرآن و اسلام را از معاذ پسر جبل آموخت. ابن ملجم قرآن را به عمروعاص تعلیم داد. ابن ملجم در فتح مصر با عمروعاص همراه بود. پس از فتح مصر، ابن ملجم مدتی در خانه ابن عدیس سکونت داشت و در مسجد به مصریان قرآن و فقه می‌آموخت.

پس از به خلافت رسیدن علی بن ابی طالب، ابن ملجم با او بیعت کرد و در جنگ جمل در کنار او جنگید. پس از جنگ صفین و پایان حکمیت، ابن ملجم به خوارج پیوست. ابن ملجم، عمرو پسر بکیر و برک پسر عبدالله گرد هم ٱمدند و در مکه تصمیم گرفتند که در شب قدر علی، معاویه و عمروعاص را بکشند. ابن ملجم برای کشتن علی به کوفه ٱمد، عمرو پسر بکیر به همراه نزال پسر عامر به مصر رفت، و برک پسر عبداللهنیز به همراه عبدالله بن مالک به شام روانه شد.

ابن ملجم در شام با خوارج دیدار کرد اما راز کشتن علی را آشکار نکرد. ابن ملجم در کوفه عاشق قطام دختر شجنه شد. قطام دختر شنجه از بنی عدی بود. وی پدر و برادرش را در نهروان از دست داده بود؛ بنابراین قطام؛ ابن ملجم را به قتل علی ترغیب کرد.در کوفه، اشعث پسر قیس کندی نیز از نقشه قتل علی آگاه شد و ابن ملجم را حمایت کرد.

ابن ملجم به همراه شبیب پسر بحره و وردان پسر مجالد قتل علی را طرح‌ریزی کرد.در نوزدهم رمضان سال چهلم هجرت، این سه نفر برای نماز صبح به مسجد کوفه رفتند. در رکعت دوم، ابن ملجم به علی حمله برد و او را مضروب کرد. شبیب پسر بحره و وردان پسر مجالد گریختند اما ابن ملجم دستگیر شد. علی پسر ابی طالب در بیست و یکم رمضان به ضربت شمشیر زهرآگین ابن ملجم درگذشت.

علی پسر ابی طالب در آخرین روزهای زندگی به مدارا با ابن ملجم وصیت کرد. پس از وفات علی، ابن ملجم را برای قصاص نزد حسن پسر علی آوردند. حسن پسر علی به وصیت پدرش، با یک ضربه شمشیر ابن ملجم را گردن زد. جسد ابن ملجم در بخش غربی کوفه دفن گردید

منبع

  • جعفریان، رسول. سیره سیاسی امام علی علیه السلام. تهران. ۱۳۶۸

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:44  توسط هیچکس  | 

(يكي از برگترين عملياتهاي فريب در دنياي جاسوسي) بر ضد جاسوسان انگليسي

با سلام خدمت دوستان عزيز

امروز ميخام يه داستان جالب از كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوي نوشته حسين فردوست رو براتون بگم

ماجرا در سال 1922 هنگامي اتفاق افتاد كه پس از پيروزي انقلاب بلوشويكي روسيه سازمان اينتلجنس سرويس تصميم گرفت با استفاده از مهاجرين ناراضي روسي بر ضد منافع روسيه اقدامات تروريستي انجام بده و متقابلا سازمان (گ پ او) تصميم گرفت بدل اين عمليات رو انجام بده . ( گ پ او ) اسم رمز عمليات خودش رو بر ضد عمليات خرابكارانه عمليات ( تراست ) نامگذاري كرد عمليات تراست به عملياتي اطلاق ميشه كه توسط سازمان اطلاعاتي (گ پ او) از سال 1922 عليه ضد انقلابيون مهاجر روسيه سازمان يافت. اين عمليات به ( سازمان تراست منتسب شده كه به عنوان جبهه ائتلافي گروههاي ضد بلشويكي به كانون اصلي فعاليت هاي اپوزيسيون (گروههاي ناراضي ) مهاجر روس بدل شده بود . مركز فعاليت اين سازمان در لهستان بود و در راس آن ساوينكوف انقلابي معروف روس قرار داشت .

Boris Savinkov

بوريس ساوينكوف

بوريس ساوينكوف ( تاريخ تولد 1879 وفات  1925متولد ورشو) فعاليت هاي خود را از سالهاي 1890 از دوران دانشجوئي در سن پطرز بورگ و در صفوف جنبش( ناروديزم) عليه رژ‍يم تزاري آغاز كرد او به عنوان يكي از رهبران جناح چپ (حزب سوسياليست انقلابي كه با نام اختصاري اس آر شناخته ميشد ) در ترور (پلوه) ( بر وزن سكته) وزير كشور و ريس پليس روسيه و ترور هاي ديگر نقش داشت و لذا دستگير و به اعدام محكوم شد.

Vyacheslav von Plehve

ويچسلاو پلوه وزير كشور و ريس پليس تزار

ولي موفق به فرار گرديدو در سال 1906 به سويس گريخت .پس از سقوط ر‍‍‍ژ‍يم تزاري ساوينكوف به روسيه بازگشت و به عنوان معاون وزارت جنگ در دولت كرنسكي منصوب شد . پس از پيروزي بلشويك ها ساوينكوف به مخالفت با آنها پرداخت و در سال 1918 رهبري عمليات تروريستي عليه رژيم جديد را به دست گرفت و شورشهاي متعددي را سازمان داد و پس از شكست ، فعاليت هاي خود را در لهستان ادامه داد . ساوينكوف در لهستان از حمايت هاي  ژنرال پيلسودسكي و اينتلجنس سرويس بريتانيا برخوردار بود و سيدني رايلي(تاريخ تولد 1873 - فوت 1925 متولد اكرايين) سرجاسوس يهودي انگليسي و وينستون چرچيل در تماس مستقيم با وي قرار داشتند. چرچيل پس از نخستين ملاقات با ساوينكوف او را به عنوان يك (تروريست خوب ) براي اهداف خود( و داراي قدرتي نزديك به اعجاز ) ارزيابي كرد . بدينسان ساوينكوف در راس( سازمان تراست) قرار گرفت و قريب به سي هزار مهاجر روس را وارد تشكيلات خود كرد ( كه بسياري از آنها جاسوس بلشويك ها بودند) در تابستان 1922 يكي از همكاران ساوينكوف در حين ورود به خاك روسيه دستگير شد و پس از پذيرش همكاري با ( گ پ او ) آزاد گرديد و بدين سان نفوذ بلشويك ها در( سازمان تراست ) پي ريزي شد . ابعاد اين نفوذ تا بدانجا رسيد كه يكي از افسران عاليرتبه ( گ پ او ) در پوشش يكي از رهبران( سازمان تراست) در مسكو  به ورشو و پاريس سفر كرد و با ساوينكوف ملاقات نمود. او از ساوينكوف خواست كه براي رهبري مستقيم سازمان به روسيه بيايد ساوينكوف در آغاز امتناع نمود و يكي از معاونين خود را اعزام داشت . او نيز دستگير شد و به عنوان مامور نفوذي بلشويك ها به فعاليت ادامه داد و ساوينكوف را به ادامه فعاليت در درون روسيه ترغيب كرد . بالاخره ساوينكوف پذيرفت و پس از ورود به روسيه دستگير شد . او در 27 اوت 1922 در دادگاه به جرائم خود اعتراف كرد و از رژيم بلشويكي تقاضاي عفو نمود . اعترافات ساوينكوف سبب شد كه وي تنها به 10 سال زندان محكوم گردد. سيدني رايلي سر جاسوس اينتلجنس سرويس ابتدا اعترافات ساوينكوف را جعلي خواند اما مدتي بعد خيانت وي را پذيرفت.


سيدني رايلي در جواني

ساوينكوف در زندان تلاش زيادي كرد تا آزاد شود و در صفوف سازمان اطلاعاتي شوروي فعاليت نمايد و زماني كه اين درخواست وي رد شد با پرتاب خود از يك پنجره در زندان لوبليانكا از طبقه سوم خودكشي كرد.

نفوذ بلشويك ها در(سازمان تراست ) با دستگيري ساوينكوف پايان نيافت و اين بار عليه سيدني رايلي متمركز شد . رايلي با تمهيداتي مشابه به درون روسيه كشيده شد و در مسكو با دو تن از رهبران ( تراست ) كه در واقع مامورين ( گ پ آو) بودند به طرح ريزي يك سلسله عمليات پرداخت و زماني كه مدارك كافي عليه او بدست آمد ، دستگير شد رايلي نيز تسليم شد و در زندان نامه اي به ( دزرژينسكي) ريس سازمان اطلاعات شوروي( او نيز يك يهودي اهل لهستان و بسيار سختگير و بي رحم بود) تهيه

Felix Edmundovich Dzerzhinsky.

فيليكس دزرژينسكي ريس سازمان اطلاعات شوروي و بنيان گذار آن(به او به دلیل کشتار آحاد روسیه لقب هراس بورژوازی داده بودند)

كرد و تعهد كرد كه اگر بخشوده شود تمام اطلاعات خود را در باره اينتلجنس سرويس ، سازمان اطلاعاتي آمريكا، و مهاجرين روس در اختيار او قرار خواهد داد . ظاهرا اين درخواست پذيرفته نشد و رايلي در5 نوامبر 1925 تير باران گرديد. پس از مرگ سيدني رايلي وي در انگلستان به عنوان (سلطان جاسوسان بريتانيا ) به شهرت افسانه اي رسيد و شايعاتي نيز رواج يافت كه مرگ وي صحت ندارد و او همچنان به عمليات پنهان خود ادامه ميدهد.(حالا من عکس رایلی رو پس از اعدام براتون میذارم و زنده بودن اونوشدیدا تکذیب میکنم)

Following execution in a forest near Moscow, the alleged corpse of Sidney Reilly (Salomon Rosenblum) was photographed in OGPU headquarters by Soviet personnel circa November 5, 1925.
سيدني رايلي پس از اعدام

در سال 1982 رژيم شوروي با انتشار (كتاب جنگ پنهان عليه روسيه) بخشي از بازجوئي هاي رايلي را منتشر كرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:22  توسط هیچکس  | 

کریستف کلمب و قطع دست سرخپوستان بخاطر طلا

باسلام داستان امروز رو با اندکی تغییراز ویکی پدیا انتخاب کردم و اون در مورد کریستف کلمب چهره مرموز تاریخه . چون اطلاعات ما در باره ان مرد طمع کار تاریخ کمه امیدوارم این مطلب به دردتون بخوره

کریستوف کلمب (۱۴۵۱ میلادی - ۲۰ مه‌ ۱۵۰۶ میلادی) سوداگر و دریانوردی بود که بر حسب اتفاق قارهٔ آمریکا را کشف کرد. او که از طرف پادشاهی کاستیل (بخشی از اسپانیا) مأموریت داشت تا راهی از سمت غرب به سوی هندوستان بیابد، در سال ۱۴۹۲ میلادی با سه کشتی از عرض اقیانوس اطلس گذشت اما به جای آسیا به آمریکا رسید. کلمب هرگز ندانست که قاره‌ای ناشناخته را کشف کرده است. او تا آخر عمر می‌پنداشت سرزمینی که به آن قدم گذاشته همان هندوستان است.

کلمب نخستین انسانی نبود که به آمریکا سفر کرد چرا که این قاره از دوران قدیم مسکونی بود. پيش از او به احتمال زیاد چینی‌ها (برپايه نظریه‌ای جدید) و حتی اروپاییان دیگری هم از آمریکا دیدار کرده بودند؛ در سده یازدهم میلادی گروهی از وایکینگ‌ها (قوم دریانورد شمال اروپا) در آمریکای شمالی پیاده شدند و قرارگاهی موقت در این سرزمین – که از دید آنها جزیره‌ای بود - ایجاد کردند اما بعلت مقاومت شدید بومیان منطقه بیش چند ماهی نتوانستند آنجا بمانند. سفر کلمب در چهار سده بعد بسیار پراهمیت‌تر بود و سبب تحولات بسیاری در سیاست، اقتصاد و فرهنگ اروپاییان، آمریکاییان و آفریقاییان گردید.

کریستف کلمب از چهره‌های بحث‌ برانگیز تاریخ است. برخی – از جمله اکثر سرخپوستان آمریکا – او را مسئول مستقیم یا غیرمستقیم کشتار دهها (اگر نه صدها) میلیون نفر از مردم بومی و عامل استثمار آمریکا از سوی اروپا می‌دانند؛ در حالیکه دیگران وی را به خاطر نقش مؤثری که در گسترش فرهنگ و تمدن غرب ایفا کرد می‌ستایند.

واقعیت این است که آنچه طی سده‌ها پس از کشف آمریکا بر ساکنان اصلی این سرزمین یعنی سرخپوستان گذشت بیش از آنکه به شخص کلمب مربوط باشد نتیجهٔ شرایط اقتصادی و سیاسی اروپا بود. در قرن پانزدهم اروپای بحران‌ زده آنچنان مشتاق یافتن سرزمین‌های تازه بود که در صورت شکست کلمب هم کسان دیگری دیر یا زود قارهٔ آمریکا را پیدا می‌کردند. کریستف کلمب با عبورا ز اقیانوس اطلس بی‌آنکه خود بخواهد آغازگر این راه و عصر تازه شد و تنها به همین دلیل زندگینامهٔ او برای ما جالب توجه است.

 جستجوی مسیرهای جدید

در طول سالیان متمادی بخش اعظم آسیا زیر سلطهٔ حکمرانان مغول در صلح و ثبات بسر می‌برد و بازرگانان اروپایی می‌توانستند آزادانه از طریق جادهٔ ابریشم به تمام نقاط قاره بویژه هندوستان و چین سفر کنند و به داد و ستد بپردازند. با کنار رفتن مغولان و روی کار آمدن حکومت ترکان عثمانی شرایط سیاسی منطقه دگرگون شد؛ عثمانی‌ها که به دین اسلام گرویده و امپراتوری قدرتمندی تشکیل داده بودند، راه‌های مبادلات تجاری با غرب را در دست گرفتند و اروپا را در محاصرهٔ اقتصادی قرار دادند.

 سال‌های نخست

کریستف کلمب در سپتامبر سال ۱۴۵۱ میلادی در شهر بندری جنوا ایتالیا دیده به جهان گشود. پدرش دومنیکو کلمبو تاجر پشم و مادرش سوزانا فونتاناروسا دختر یک بازرگان پشم بود. کلمب سه برادر کوچک‌تر به نام‌های بارتولومئو، جیووانی په لِگرینو و جیاکامو و خواهری به نام بیانچینِتا داشت. در ۱۴۷۰م. خانواده‌اش برای کار به ساوانو کوچیدند جایی که کریستف و برادرش بارتولومئو توانستند در کنار پیشه خانوادگی کارتوگرافی (نقشه‌کشی) نیز بیاموزند. کلمب تحصیلات رسمی نداشت و تا حدود بیست و چهار سالگی خواندن و نوشتن نمی‌دانست اما چون آرزو داشت که ناخدای کشتی شود در این دوره و بعد از آن کوشید تا با مطالعهٔ فراوان نزد خود این کمبود علمی را جبران کند.


در سال۱۴۷۴ میلادی کلمب در شمار كاركنان کشتی گروه «سرمایه‌داران اسپنولا» که از مشتریان جنوایی پدرش بودند درآمد. پس از آن یک سالی را روی کشتی‌ای در حوالی آبهای جزیرهٔ خیوس (واقع در دریای اژه) خدمت کرد. پس از دیداری کوتاه از خانه کلمب دوباره رهسپار خیوس شد و یک سال دیگر را آنجا گذراند.


در ۱۴۷۶ میلادی همراهی با یک هیأت بازرگانی این فرصت را نصیب کلمب کرد تا برای نخستین بار به اقیانوس اطلس سفر کند ولی در حوالی خلیج سنت وینسنت دزدان دریایی‌ فرانسوی به ناوگان حمله‌ور شدند و آن را به آتش کشیدند و کلمب که جان بدر برده بود، به ناچار شش مایل شنا کرد تا خود را به ساحل برساند.


در ۱۴۷۷ میلادی کلمب مقیم پرتغال شد که در آن زمان قطب بازرگانی دریایی‌ اروپا بود و کشتی‌های زیادی از آنجا به مقصد انگلستان، ایرلند، ایسلند، جزیرهٔ مادئیرا، مجمع‌الجزایر آزور و آفریقا عازم می‌شدند. کریستف و بارتولومئو کار خود را در لیسبون (پایتخت) با نقشه‌کشی آغاز کردند. پس از مدت کلمب به عنوان تاجر ملوان به یک ناوگان پرتغالی پیوست و طی دو سال برای خرید شکر به مادئیرا و از طریق ایرلند به ایسلند سفر کرد. او پس از سفری به سواحل غرب آفریقا به مقام نمایندگی تجاری پرتغال در کرانهٔ گینه منصوب شد.(۱۴۸۲ میلادی - ۱۴۸۵ میلادی).

 اندیشهٔ سفر

همانطور که گفتیم در عصر کلمب، اروپاییان برای سفر به هند (منظور از هند آسیای جنوبی و شرقی بود) راهی نداشتند جز حرکت به سمت جنوب، دور زدن قارهٔ آفریقا از کنار دماغهٔ امید نیک و رفتن به طرف شرق در طول اقیانوس هند. در دههٔ ۱۴۸۰ میلادی، کلمب نیز خیال سفر به هند را در سر داشت ولی نه از طریق معمول. او می‌خواست با حرکت مستقیم از اروپا به سوی غرب و عبور از دریای محیط (اقیانوس اطلس) به آسیا برسد.

از نظر دیگران نقشهٔ جسورانهٔ کلمب نپذیرفتنی و بیفایده بود و او ناچار شد برای یافتن پشتیبانانی در میان قدرتمندان و افراد صاحب‌نفوذ کوشش زیادی به کار برد. برخی معتقدند که علت این استقبال سرد، اعتقاد اروپایی‌ها به تخت بودن کرهٔ زمین بود. اما این تصور درست نیست؛ در اواخر سده پانزدهم بسیاری‌ از مردم بویژه طبقات بالای جامعه و ملوانان و دریانوردان بخوبی می‌دانستند که زمین گویسان (کروی) است؛ مسأله این بود که تخمین کلمب از فاصله اروپا و هند مورد قبول کارشناسان و خبرگان نبود.


در آن زمان اکثر جغرافیدانان این نظریهٔ بطلمیوس را پذیرفته بودند که ۱۸۰ درجه از مساحت کرهٔ زمین را خشکی (شامل اروپا، آسیا و آفریقا) و ۱۸۰ درجه دیگر را آب پوشانده است. همچنین بر طبق محاسبات آنان محیط کرهٔ زمین ۳۹۰۰۰ کیلومتر بود. (اندازهٔ واقعی ۴۰۰۰۰ کیلومتر است) بنابراین سفر از اروپا به هند از سمت مشرق نزدیکتر از سمت مغرب می‌شد. این در حالی بود که کلمب با پیروی از محاسبات پیر دائیلی، ۲۲۵ درجه از مساحت زمین را خشکی و فقط ۱۳۵ درجه از آن را پوشیده از آب می‌دانست. علاوه بر این او معتقد بود که محیط کرهٔ زمین ۲۸۰۰۰ کیلومتر است. به عبارت دیگر وی عرض اقیانوس اطلس را بسیار بسیار کمتر از حد واقعی آن تخمین زده بود. برپایه محاسبهٔ او، آفریقا و ژاپن تنها ۴۰۰۰ کیلومتر از هم فاصله داشتند درحالیکه فاصلهٔ واقعی ۱۷۰۰۰ کیلومتر بود. بیشینهٔ دریانوردان اروپایی معتقد بودند مسافت میان اروپا و آسیا از سمت غرب چنان طولانی است که با کشتی نمی‌توان آن را پیمود. واضح است که حق با آنان بود و کلمب اشتباه می‌کرد ولی نهایتاً همچون بسیاری از مردمان موفق، پیروزی از طریقی غیرمعمول به وی روی‌آور شد.

سفر نخست

کلمب در آغاز در سال ۱۴۸۵ میلادی طرح خود را به دربار پرتغال ارائه داد و پیشنهاد کرد که زیر پرچم این کشور در جزایر هند به اکتشاف بپردازد اما کارشناسان پادشاه پس از بررسی به این نتیجه رسیدند که خط سیر سفر بسیار طولانی‌تر از آن چیزی است که کلمب ادعا می‌کند (امروز می‌دانیم که مسافت واقعی حتی از برآورد پرتغالی‌ها نیز درازتر بود) و درخواست او پذیرفته نشد. احتمالاً طمع زیاد و توقعات مالی نامعقول کلمب هم در رد تقاضایش بی‌تأثیر نبود.

او که از مقامات لیسبون نومید شده بود به اسپانیا رقیب سیاسی پرتغال پناه برد تا از حاکمان آن دیار کمک بخواهد. در ۱۴۸۵ میلادی بخش اعظم اسپانیای امروزی زیر سلطهٔ فردیناند شاه آراگون و ایزابلا ملکهٔ کاستیل بود که پس از ازدواج با یکدیگر بطور مشترک بر قلمروی بزرگ حکومت می‌کردند. کلمب در مجموع توانست نقشه‌اش را به متخصصان دربار اسپانیا بقبولاند اما هفت سال (تا ۱۴۹۲ میلادی) طول کشید تا با شاه و ملکه به توافق نهایی برسد. در نهایت قرار بر این شد که نیمی از بودجهٔ سفر را سرمایه‌داران ایتالیایی بگذارند و نیم دیگر از سوی‌ دولت اسپانیا فراهم شود. نبردهای سخت با مسلمانان و تصرف گرانادا خزانه سلطنتی را تهی کرده بود و پرداخت همین سهم پنجاه درصدی هم برای دولت آسان نبود. پیش از آغاز سفر شاه و ملکه کلمب را به مقام دریاسالاری گماردند و سخاوتمندانه حق موروثی حکومت بر تمام سرزمین‌های کشف شده در آن سوی اقیانوس را به وی بخشیدند. احتمالاً آن دو گمان می‌کردند که کلمب هرگز از سفر باز نخواهد گشت.

پس از تحویل گرفتن سه کشتی با ملزومات کامل از دولت، نوبت به کار دشوار گردآوردن خدمه رسید. بیشتر ملوانان از رفتن به چنین مأموریت «جنون‌آمیزی» وحشت داشتند. اگر نفوذ سیاسی ملکه و وعده‌های رنگارنگ کلمب نبود شاید هیچکس حاضر با همراهی با وی در این سفر نمی‌شد.

سرانجام در غروب سوم اوت سال ۱۴۹۲ میلادی سه کشتی سانتاماریا، نینیا و پینتا همراه با نود نفر خدمه به فرماندهی کلمب از بندر پالوس به راه افتادند و پس از توقفی کوتاه در جزایر قناری (آفریقا) رهسپار دل اقیانوس شدند.

در آغاز اوضاع خوب بود و ملوانان کاملاً از کلمب فرمان می‌بردند ولی پس از چند روز که ساحل در زیر خط افق ناپدید شد، بتدریج دچار ترس و وحشت شدند. تا آن زمان تمام کشتی‌هایی که در اقیانوس اطلس سفر می‌کردند یکی از دو مسیر شمالی یا جنوبی را در پیش می‌گرفتند و همواره كرانه‌های اروپا یا آفریقا در نزدیکیشان بود. اما اکنون آنها درحال رفتن به بخش‌های ناشناخته مرکزی بودند؛ جایی که به عقیدهٔ عوام پر از هیولاهای هولناک بود و طوفان‌های شدید راه کشتی‌ها را می‌بست. کلمب از نارضایتی زیردستانش آگاه بود. گفته‌اند وی یک دفتر رخدادنگاری روزانه جعلی ترتیب داده بود که فواصل را کوتاهتر از مقدار واقعیشان در آن ثبت می‌کرد تا افراد نفهمند که چه مقدار پیش رفته‌اند و از هراسشان کاسته شود. این داستان به احتمال زیاد واقعیت ندارد. با حضور ناخداهای دیگر و افسران و سکان‌داران با تجربه در ناوگان، کلمب هرگز نمی‌توانست با چنین ترفندی دیگران بفریبد.

مسافرت پنج هفته به طول انجامید. در این مدت ملوانان وحشتزده بارها بر فرماندهشان شوریدند و حتی خواستند او را سربه نیست کنند و کشتی‌ها را به اسپانیا بازگردانند. اما هر بار کلمب با وعده یا تهدید آرامش را برقرار می‌ساخت.

در بیستم سپتامبر با مشاهدهٔ دسته‌ای پرنده که از شرق می‌آمدند این امید در ایشان قوت گرفت که خشکی در آن حوالی است. بالاخره در یازده اکتبر دیده‌بانان وجود یک خشکی را در روبرو اعلام کردند؛ فردای آن روز، ۱۲ اکتبر ۱۴۹۲ میلادی کلمب و یارانش پس از ۳۵ روز سفر سخت، پا بر جزیره‌ای زیبا و سرسبز از مجمع‌الجزایر باهاما (آمریکای مرکزی) گذاشتند.

رفتار بومیان آمریکایی با تازه‌واردان دوستانه و صلح‌جویانه بود. کلمب در نامه‌ای به فردیناند و ایزابلا دربارهٔ ساکنان جزیره می‌نویسد:

«اگر اعلیحضرتین دستور فرمایند، می‌توانم تمام آنها را به کاستیل گسیل دارم یا در همین جزیره به اسارت گیرم. پنجاه مرد کافیست تا کل این مردم را تحت انقیاد در آورید و به انجام دادن هر کاری وادار سازید.»

او ادامه می‌دهد:

«این مردم دین ندارند و حتی‌ بت نمی‌پرستند. بسیار نجیبند و نمی‌دانند بدی چیست. هیچ نوع سلاحی ندارند؛ نه یکدیگر را می‌کشند و نه از هم سرقت می‌کنند.»

پس از ارتباطات دوستانهٔ آغازین میان بومیان و غربیها، کلمب به این باور رسیده بود که گسترش دین مسیح در میان این جماعت نه با توسل به زور که با محبت ممکن خواهد بود.

کلمب در این سفر اول کرانه‌های شمال شرقی کوبا و هیسپانیولا (جزیرهٔ هائیتی امروزی) را نیز کاوش کرد. اما در شب میلاد مسیح به هنگام گشت‌زنی، سانتاماریا، کشتی اصلی فرماندهی در كرانه هیسپانیولا به گل نشست و ناگزیر به حال خود رها شد. به این ترتیب ناوگان کلمب به یک کشتی محدود گردید. (کشتی پینتا کمی بعد از کشف کوبا شورش کرده و گریخته بود.) کلمب که از مدتی قبل در حال برنامه‌ریزی برای بازگشت به اروپا بود دیگر برای بردن تمام افرادش جای کافی نداشت. از این رو پس از کسب اجازه از گواکاناگاری رئیس بزرگ بومیان، قرارگاهی در هیسپانیولا برپا کرد و سی وپنج نفر از ملوانان داوطلب را آنجا گذاشت که تا زمان بازگشت دوبارهٔ کلمب به کشاورزی بپردازند.

در ۴ ژانویهٔ ۱۴۹۳ میلادی مسافران کشتی نینیا راه میهن خود را در پیش گرفتند و پس از تحمل مشقات بسیار و دست و پنجه نرم کردن با بادهای ناشناخته و طوفان‌های سخت اقیانوس به اروپا رسیدند. اما کلمب برخلاف میلش نتوانست مستقیما ً در کاستیل پیاده شود و چند ماهی را نزد پرتغالیها دشمن دیرین اسپانیا در بازداشت به سر برد. در این مدت کوتاه اخبار اکتشافات او در سراسر اروپا پیچید بطوریکه وقتی در ۱۵ مارس بالاخره کلمب در میان استقبال پرشور مردم به اسپانیا وارد شد سفرنامه‌اش به چاپ سوم رسیده بود. او بلافاصله با طلاهای غنیمتی و چند بومی اسیر به دربار رفت و فردیناند و ایزابلا به گرمی پذیرای او شدند. در این مجلس علاوه بر طلا، کلمب چهار تحفهٔ تا آن زمان ناشناختهٔ دیگر از«دنیای نو» را تقدیم شاه و ملکه کرد؛ گیاه تنباکو، میوه‌ی آناناس، بوقلمون و وسیلهٔ محبوب ملوانان یعنی ننو.

 سفر دوم

(۱۴۹۳ میلادی - ۱۴۹۶ میلادی) در ۲۴ سپتامبر ۱۴۹۳ میلادی، کلمب با ناوگانی از هفده کشتی مجهز با همراهی یک گروه ۱۲۰۰ نفری جهت استعمار و سرکوب بومیان، عازم آمریکا شد. او این بار نسبت به سفر اول مسیر جنوبی‌تری را برگزید و پس از ۲۶ روز به جزیرهٔ بزرگ دومینیکا (آمریکای مرکزی) رسید سپس راه شمال را در پیش گرفت و به ترتیب جزایر آنتیل کوچک - شامل گوادلوپ، مونتسرات، آنتیگوا و نویس (Navis)- و جزایر ویرجین و پورتوریکو را کشف و همه را جزئی از قلمرو اسپانیا اعلام کرد؛ سپس به هیسپانیولا رفت و به جستجوی یاران پیشین برآمد اما مهاجرنشین را خالی از سکنه یافت؛ اروپاییان ساکن جزیره همه در جنگ با بومیان کشته شده‌ بودند. وی در مدت اقامت کوتاهش یک قلعهٔ کوچک در داخل و یک شهرک در کرانه‌های شمالی جزیره بنا نهاد.

کلمب در ادامهٔ مأموریت اکتشافی، بیشتر كرانه‌های جنوبی کوبا را از شرق تا غرب پیمود اما پیش از رسیدن به انتهای آن به این پندار که به جای جزیره با شبه‌جزیره‌ای روبروست، تغییر مسیر داد و جامائیکا را کشف کرد.

 رابطه با بومیان

چگونگی رفتار با بومیان آمریکا یکی از موارد اختلاف نظر میان کلمب و هیأت حاکمهٔ اسپانیا بود. ایزابلا و فردیناند این قوم را اعضای آیندهٔ جامعهٔ مسیحیت می‌دانستند و خواستار برقراری روابط دوستانه با آنان بودند؛ در حالیکه به عقیدهٔ کلمب برای بهره‌برداری از منابع سرزمین‌های تازه لازم بود بومیان به بردگی گرفته شوند. یکبار در میانهٔ سفر دوم، او طی نامه‌ای به دربار پیشنهاد دستگیری تعدادی از بومیان یاغی – خصوصاً کاریب‌ها- را مطرح کرد. سپس بدون توجه به مخالفت مقامات، در فوریه‌ ۱۴۹۵ میلادی حدود ۱۶۰۰ بومی آراواک را به‌عنوان برده به اسارت گرفت و ۵۵۰ نفرشان را نیز به اسپانیا فرستاد. دویست تن از بردگان در طول راه مردند و نیمی از بقیه نیز وقتی به مقصد رسیدند بیمار بودند. دولت اسپانیا افراد باقیمانده را پس از گذارندن مراحل قانونی به آمریکا بازگرداند.

کلمب از همان آغاز یافتن زر را اصلی‌ترین هدف سفر خود قرار داده بود و برای رسیدن به مطلوبش از اِعمال روش‌های افراطی و غیرانسانی هم ابایی نداشت. در یکی از مناطق هائیتی (هیسپانیولا) او تمام بومیان بالای چهل سال را مجبور کرد که هر یک مقدار مشخصی طلا برای او پیدا کنند؛ مجازات کسانی که در موعد مقرر سهم خود را تحویل نمی‌دادند قطع دست بود.

او در هائیتی نوعی نظام تولیتی برقرار کرده بود که به موجب آن در ازای مسیحی کردن اهالی بومی، حق استفاده از نیروی کار آنان منحصرأ در اختیار اسپانیایی‌ها قرار می‌گرفت. به این ترتیب برده‌ سازی و برده داری صورت قانونی یافت. در مناطق زير سلطهٔ اسپانیا بومیان بسیاری بر اثر کار شدید، بیماری و سؤ‌تغذیه مردند. سیاست‌های اقتصادی کلمب و جانشینانش آنچنان زیانبار بود که باعث شد جمعیت بومیان تاینو جزیرهٔ هائیتی ازهشت میلیون نفر در ۱۴۹۳ میلادی به تنها ۲۰۰ نفر در ۱۵۴۲ میلادی کاهش یابد.

کلمب پس از سپردن امور به دست برادرانش در ۱۰ مارس ۱۴۹۶ میلادی هیسپانیولا را به مقصد اروپا ترک کرد. سفر دوم او هم به پایان رسید.

 سفر سوم و بازداشت

در سال ۱۴۹۸ میلادی کلمب برای سومین بار به آمریکا رفت. او در این سفر پیش از رسیدن به هیسپانیولا جزیرهٔ ترینیداد را کشف کرد(۳۱ ژانویه) و بخش‌هایی از ریزشگاه رودخانهٔ اورینوکو در خاک اصلی آمریکای جنوبی را پویید (اول اوت).

اوضاع در مهاجرنشین اسپانیایی ناآرام بود. مهاجرانی که وعده‌های کلمب را شنیده و به طمع ثروت‌های بی‌پایان دنیای نو راهی آمریکا شده بودند، اینک ناخشنود از وضعیت خود، برکناری وی را می‌خواستند. کلمب که درگیر سرکوب بومیان بود برای مقابله با این فتنهٔ جدید از خود شدت عمل نشان داد و چند تن از افرادش را به جرم نافرمانی اعدام کرد. شماری از ناراضیان پس از بازگشت به وطن، از کلمب به دربار اسپانیا شکایت بردند و او را به سؤمدیریت و بی‌کفایتی متهم کردند. شاه و ملکه یک بازرس سلطنتی به نام فرانسیسکو دِ بوبادیلا را مأمور رسیدگی به این شکایات کردند. او نیز پس از ورود به آمریکا (۱۵۰۰ میلادی) بی‌درنگ کلمب و برادرانش را از مناصبشان خلع و همه را تحت الحفظ به اسپانیا فرستاد. هرچند کلمب پس از مدت کوتاهی آزادیش را به دست آورد ولی مقام فرمانداری دیگر به او داده نشد.

 سفر چهارم

در ۹ مه ۱۵۰۲ میلادی کلمب برای چهارمین و آخرین بار به آمریکا رفت با این هدف جسورانه که برای نخستین بار کرهٔ زمین را دور بزند. او و پسر کوچک‌ترش فردیناند برای یافتن راه عبوری به سوی غرب سراسر کرانه‌های آمریکای مرکزی را از بلیز تا پاناما جستجو کردند ولی حادثهٔ تصادف با یک کشتی بازرگانی بومی آنان را از ادامهٔ سفر بازداشت. تا رسیدن نیروی کمکی از هیسپانیولا، کلمب به ناچار یک سال را در جامائیکا به سر برد و سرانجام در ۷ نوامبر ۱۵۰۴ میلادی توانست به اسپانیا بازگردد.

در سال‌های آخر عمر کلمب طبق توافقات اولیه با دربار خواستار دریافت ده درصد کل سودهای بدست‌آمده از سرزمین‌های جدید شد ولی دولت به این بهانه که وی دیگر به عنوان فرماندار انجام وظیفه نمی‌کند، قراردادهای پیشین را معتبر ندانست و درخواست‌هایش را رد کرد.

کریستف کلمب در ۲۰ مه ۱۵۰۶ میلادی در اسپانیا درگذشت. آرامگاه او در کلیسای جامع سویل یا به روایتی در کلیسای جامع سانتا دومینگو است.

 ملیت کلمب

در سال‌های اخیر مسألهٔ پیشینهٔ ملی کلمب بحث‌های دامنه‌داری را در میان اهل فن برانگیخته است. اگر چه معمولاً ً تاریخنویسان فرض را بر جنوایی بودن کلمب می‌گزارند ولی ملیت واقعی او به طور دقیق روشن نیست و دانسته‌های ما از زندگانی کلمب تا میانهٔ دههٔ ۱۴۷۰ میلادی بسیار ناچیز است. به گمان بعضی کلمب که بیشتر مایل بوده او را اسپانیایی بدانند خود عمدا ً این اطلاعات را پنهان می‌کرده تا آنجا که حتی برای مکاتبه با ایتالیایی‌ها زبان کاستیلی را به ‌کار می‌برده است.

با رشد ملی‌گرایی در غرب قضیهٔ ملیت کلمب صورت جدی‌تری به خود گرفت. این مسأله برای جامعهٔ ایتالیایی ایالات متحده از چنان اهمیتی برخوردار بود که در سال ۱۸۹۲ میلادی در خلال جشن‌های آغاز سدهٔ پنجم کشف آمریکا مسؤولان شهرداری نیویورک مجبور شدند دو مجسمهٔ یادبود کلمب در دو محل، یکی با زیرنویس اسپانیایی و دیگری به ایتالیایی نصب کنند.

شماری از تاریخنگاران باسک او را یک باسک می‌دانند. بعضی دیگر حدس می‌زنند که وی یک کونوِرسو (یهودی اسپانیایی مسیحی شده) بوده و برای رسیدن به اهداف خود تبارش را مخفی می‌کرده است. برخی مدعیند که او اهل جزیرهٔ ‌کورس (در آن زمان تحت سلطهٔ امپراتوری جنوا) بوده و بعلت شهرت بد اهالی این جزیره صلاح خود را در کتمان پیشینه‌اش می‌دیده و بالاخره کسانی هم بر این باور هستند که وی اصلاً ً کاتالونیایی، یونانی یا پرتغالی بوده است.

بخش‌هايي از مقاله‏اي كه تحت عنوان «آيا كريستف كلمب حقيقتاً يك يهودي‏ بود؟»6 به قلم «داليا ساياه»كه در روزنامه «شالوم» ارگان يهوديان تركيه در اين رابطه بيان شده بسيار قابل ملاحظه است:
نكته مهم اين است كه در گوشة سمت چپ بالاي كليه نامه‏هايي كه كلمب‏ براي خانواده خود ارسال مي‏داشت مونوگرامي به چشم مي‏خورد كه مفهوم آن پنجاه سال قبل توسط «موريس ديويد»كشف شد. اين مونوگرام از دو حرف تشكيل شده است، كه هر يهوديي‏ آنرا در بالاي تمامي نوشته‏هاي خود مي‏نوشت. اين دو حرف عبارت بودند از دو كلمة   «Beth» و ha»» : كه امروزه معلوم شده كه برعبارت «ezrat ha cham Be» و يا «Baruch chem» (يعني مقدس است خداوند يهود) دلالت دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 8:36  توسط هیچکس  | 

چگونه جاسوسان میرفنتند جنگ جهانی سو م و جنگ اتمی را به دنیا تحمیل کنند(بحران آمریکا و روسیه)؟؟؟؟؟؟؟؟

با سلام خدمت دوستان به خصوص خانم گیتی و تشکر از لطفشون

داستان امروز در باره بحران کوباست که در سال ۱۹۶۳ میرفت جنگ جهانی سوم رو به دنیا تحمیل کنه

پیتر رایت که از اولین متخصصان و دانشمندان ام آی ۵ ( ام آی فایو سازمان ضد جاسوسی تحت نظارت ایتلجنس سرویس انگلیس ) در کتاب مشهور خودش که با نام شناسایی و شکار جاسوس نوشت در باره بحران کوبا میگه:

سازمانهای جاسوسی غرب(اینتلجنس سرویس انگلیس و سیا آمریکا)دائما از همتای شرقی خود       ک گ ب یک قدم عقب بودند . زمانی که یک تاجر کانادایی به نام وین ( او جاسوس اینتلجنس سرویس انگلیس بود) با یکی از بلند پایه ترین اعضای حزب کمونیست به نام پنکوفسکی  ارتباط یافت و او را به استخدام خود (یا اینتلجنس سرویس) در آورد سرویس های جاسوسی غرب از او به عنوان شاه ماهی خود نام بردند.به  پنکوفسکی یک دوربین برای فیلم برداری از اسناد داده شود اما در کمال تعجب او مدت زمانی کوتاه پس از آن اسنادی بسیار سری که از لحاظ ضوابط حاکم بر ک گ ب نمی بایست در اختیار پنکوفسکی باشد را به سرویسهای جاسوسی غرب ارائه نمود. این اسناد به قدری سری و راهبردی محسوب میشد که سردمداران شبکه های جاسوسی غرب از دیدن آن تعجب نمودند . وقتی آنها از پنکوفسکی پرسیدند چگونه این اسناد را در اختیار گرفته است مدعی شد عموی او که یک مارشال بلند پایه ارتش شوروی ست این اسناد را برای مطالعه به خانه آورده بود و وقتی او(عموی ۱پنکوفسکی)  برای زمانی کوتاه اطاق را ترک کرده بودُپنکوفسکی بصورت محرمانه از آنها فیلم برداشته بود.( این اظهارات به قول پیتر رایت بیشتر شبیه به فیلم های جیمز باند بود) .   این  اسناد ثابت میکرد که اتحاد شوروی در خاک کوبا سکوهای سیار  پرتاب موشکهای میان برد مستقر نموده است .

21

(این عکسها توسط هواپیمای یو ۲ از سایت های در حال نصب موشک در کوبا گرفته شده)

 برای اثبات این موضوع هواپیماهای جاسوسی یو ۲ آمریکا بر فراز کوبا به پرواز در آمدند و عکسهای تهیه

 1

(هواپیمای جاسوسی یو ۲ آمریکا)

شده توسط این هواپیماها ادعای مطرح شده در اسناد پنکوفسکی را اثبات و تایید نمود. جالب آنکه روسها هیچ تلاشی را برای استتار تجهیزات خود (که از بدیهیات نظامی میباشد)انجام ندادند  . مدت زمانی اندک پس از آن رسانه های آمریکا این موضوع را رسانه ای کردند (بشکلی گسترده آن را مطرح نمودند). جنگ لفظی بین دو کشور بالا گرفت . نیروی دریایی آمریکا تمام کشتی های به مقصد کوبا را رهگیری و بازرسی میکرد و روسها نیز به نیروهای راهبردی خود دستور آماده باش درجه یک دادند. هواپیماهای بی ۵۲ آمریکا از زمین برخاستند(این هواپیما ها قابلیت حمل و پرتاب بمب اتمی را داشتند )و تنش بین دو کشور به اوج رسید . در شرایطی که همه چیز و همه کس چهار نعل به سوی یک جنگ اتمی پیش میرفتند موضوع با عقب نشینی خروشچف رهبر اتحاد شوروی و توافق او با کندی مبنی بر اینکه شوروی نسبت به برچیدن پایگاه های خود اقدام کند و در مقابل آمریکا متعهد شد از دخالت در امور داخلی کوبا اجتناب کند ُ فیصله یافت . مدتی بعد وین و پنکوفسکی هر دو در مسکو توسط   جی آر یو(سازمان ضد جاسوسی  شوروی )دستگیر شدند وین به زندان طویل المدت و پنکوفسکی به اعدام محکوم شد .

 پیتر رایت در کتاب خود می گوید مرد پنجم( روسها در سازمان جاسوسی انگلیس و در سطوح عالی آن پنج جاسوس داشتند که چهار تای آنها شناسائی شدند ولی نفر پنجم تاکنون ناشناخته مانده است و رایت در کتاب خود احتمال میداد که او کسی جز آلیس راجر ریس ام ای ۵ که سرویس ضد جاسوسی انگلیس بود ُنباشد) احتمالا پنکوفسکی توسط مرد پنجم لو رفته باشد و آنها عمدا این اطلاعات را در اختیار پنکوفسکی قرار داده اند . این مسله با حضور مرد پنجم که جاسوس روسها در سرویس جاسوسی انگلیس بود و عدم تلاش آنها برای استتار این تجهیزات آشکار شد. این مسله یک بار دیگر ثابت کرد در زمان جنگ سرد سرویس های جاسوسی  اتحاد شوروی همیشه از از همتایان خود یک گام جلوترند

اين هم يه عكس از پنكوفسكي  از آدرس زير که اونو در حال رفتن به دادگاه به جرم جاسوسی نشون میده

www.squidoo.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:1  توسط هیچکس  | 

داستان حضرت علی و شکست در جنگ

با سلام خدمت دوستان امروز میخام یه مطلب در باره تاریخ اسلام که خانم گیتی درخواست کرده بودند  براتون بنویسم

داستان امروز در باره حضرت علی و ماجرای یه ستاره شناسه

داستان از اونجائی آغاز میشه که حضرت علی و سپاهیانش عازم جنگ بودن که وقتی خواستن از شهر کوفه بیرون برن یه مرد ستاره شناس دوان دوان نزد ایشان اوومد و لگام اسب ایشا ن رو گرفت و گفت که : ای علی امروز از شهر خارج نشو و به جنگ نرو .من مردی ستاره شناسم و در ستارگان آثار شوم بختی برای کسی که از کوفه به قصد جنگ بیرون بره رو دیدم. اگه شما الان از کوفه به جنگ برید حتما شکست میخورین.

وقتی حضرت علی این سخنان اون مرد منجم (ستاره شناس) رو شنید ُ خطاب به او گفت:

ای مرد ستاره شناس به جز خدا هیچ کس از آینده آگاه نیست . تو که ادعا میکنی از آینده مطلعی آیا میتوانی بگوئی اسب من که الان آبستن است کره مادیان(یعنی ماده اسب ) خواهد زایید یا کره آن نرینه (یعنی اسب نر) خواهد بود؟

مرد منجم ساکت شد و نتوانست هیچ چیزی بگوید .سپس حضرت علی رو به مردم که برای بدرقه سپاه ازدحام کرده بودند کرد و گفت :

ای مردم بدانید که هیچ کس را از آینده اطلاعی نیست و تمام امور بدست قادر خدای تعالی شکل میگیرد و او بر هر چیزی تواناست. ای مردم هرگز فریب این گونه افراد را نخورید. سپس حضرت علی به مرد منجم گفت : من برای اثبات اینکه شما اشتباه میکنید همین الان  به جنگ خواهم رفت تا اثبات شود که اگر من اکنون به جنگ روم شکست نخواهم خورد.  

حضرت علی بلافاصله عازم جنگ (جنگ نهروان)شد و در آن جنگ به یکی از تاریخی ترین پیروزیهای خود دست یافت. و اثبات شد که آنان که ادعا میکنند از آینده مطلعند شیادانی بیش نیستند.

نتیجه اخلاقی:

میخام برای این مطلب یه آیه از قران مجید رو براتون بنویسم:

قل اللهم  مالک الملک توتی الملک لمن یشاءُ و تنزع الملک ممن تشاء وتعز من تشاء و تنزل من تشاء بیدک الخیر و انک کل شیء قدیر

بگو اوست خدای ملک (زمین) ُبه هرکس که بخواهد میدهد و از هرکس که بخواهد میگیرد ُهرکس را که بخواهد بزرگ میکند و هرکس را که بخواهد خوار میگرداند ُو تمام امور بدست توانای او اداره میشود و او بر هر چیز تواناست 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 8:16  توسط هیچکس  |